تبليغاتX
گوزنها

آقا چیه همه شما دنبال من راه افتادین

مگه اومدیم گردش خوب برید سر خونه زندگیتون

.

.

.

با همیم حالا دیگه


+ نوشته شده توسط م.م در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 0:16 قبل از ظهر |
 

هنوز یه چیزایی هست قدیمیه

می کشمت قدیمیه

ولی من می کشمت

رئیس

 

 

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 8:21 بعد از ظهر |

 

اومدم برات دستمو بکنم تو کیســـــــــــــــــش

جرم

 

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 و ساعت 8:41 بعد از ظهر |
تنهام خیلی
+ نوشته شده توسط م.م در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |

یه وقت دیدی با یکی از همون گلهای پلاسیده باغ ولی خان

 آره و ...

با برادری مثل تو یار و غار نه !!!!!!

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |

 

حال همه ما خوب است اما تو باور نكن

 

خسرو

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 و ساعت 2:39 بعد از ظهر |

 

قــــیصــــــــر

کجایی که داآشتو کشتن

 

قیصر

+ نوشته شده توسط م.م در سه شنبه نهم آذر 1389 و ساعت 11:26 بعد از ظهر |

چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم

این ضعف من از کجا میاد ؟

این ضعفو من از کی به ارث بردم ؟

از پدرم ؟ مادرم ؟ وطنم ؟

از مهشید ؟

ای مهشید ... مهشید

هامون

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه بیست و سوم مهر 1389 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |

خدایا یه معجزه

عین ابراهیم

عین اسماعیل

هامون

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه هشتم مرداد 1389 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |

آقای قاضی به من ظلم شده

این خانوم ، فک و فامیلش - همه - دست به دست هم دادند که زندگی منو از هم بپاشن

هامون

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه هجدهم تیر 1389 و ساعت 10:47 بعد از ظهر |

 

هيچ دردی نيس كه درمون نداشته باشته جز درد بي كسي

نرگس

 

+ نوشته شده توسط م.م در سه شنبه هشتم تیر 1389 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |

 

بازم نفهمیدی چی بهت گفتم

روزی روزگاری

+ نوشته شده توسط م.م در دوشنبه هفتم تیر 1389 و ساعت 10:55 بعد از ظهر |

 

ولی مهشید با باباش فرق میکرد

برا اون پول باباش مهم نبود

هامون

 

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

حرف از مردونگي نزن كه هيچ خوشم نمياد

كي واسه من قد يه نخود مردونگي رو كرد تا من واسش يه خروار رو كنم

اين دنيا واسه من همش كلك بوده و نامردي

به هر كي گفتم نوكرتم با خنجر كوبيد تو اين جيگرم


+ نوشته شده توسط م.م در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |

بخدا هم بالامو میدونم هم پایینمو

غصه ورم داشته

غصه من که عین تو نیس

همش شده نعشگی بعد التماس

گور پدر نعشگی بعد التماس

+ نوشته شده توسط م.م در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 و ساعت 1:29 بعد از ظهر |

 

می بینی کار ما تو این ملک به کجا رسیده

سوته دلان

+ نوشته شده توسط م.م در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 10:31 بعد از ظهر |

بابا من دزدم

سابقه دارم

بچه ام حرفمو باور نمیکنه چه برسه به غرییه ها

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 و ساعت 9:4 بعد از ظهر |

میخوام تماشاچی ها تماشام کنن

مینشستیم اینجا با هم چایی میخوردیم

همیشه موقع چایی خوردن میگفت تماشاچی ها دارن نگامون میکنن

میگفتم بانو تئاتر که تعطیله

میگفت بعضی چیزا تعطیل بردار نیس

میگفتم عین سالونها

میگفت عین زندگی ابی مشرقي


+ نوشته شده توسط م.م در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |

خورشيد دم غروب

آفتاب صلات ظهر نمي‌شه

مهتابيش اضطراريه

دوساعته باتريش سه‌ست

بذارين حال كنه اين دماي آخر

حال و وضع ترنجبين بانو عينهو وقت اضافيه بازيه فيناله

آجيل مشگل گشاشم پنالتيه

گيرم اينجور وجودا

موتورشون رولز رويسه

تخته گازم نرفتن سربالايي زندگي رو  دينامشون هم وصله

به برق توكل

اينه كه حكمتش پنالتيه

يه شوت سنگين گله

گلشم تاج گله

+ نوشته شده توسط م.م در یکشنبه دوم خرداد 1389 و ساعت 11:3 قبل از ظهر |


خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچک تو زندگی

اینو زهراسادات بهم گفت


+ نوشته شده توسط م.م در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |


كجاي حرفام بوي گدايي ميداد

خواهر شما سهمتونو دادين سهمتون همين نيش زبونايي بود كه گفتين


+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:9 بعد از ظهر |
تو پنجره بر دوش به دنبال نسیمی

من جام وفا در دست دنبال رفیقم





+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |

وقتی خانم رفت بارون گرفت

تو اولین کسی نیستی که فرصت سخن گفتن را از من گرفت-فرصت عشق را -دوست داشتن را


+ نوشته شده توسط م.م در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

 

درک حقیقت مفت بدست نمی آد

درنا یه بخش از وجود من بود

من باید درنا رو میدادم تا دنیا رو بفهمم

 

آدم برفی

+ نوشته شده توسط م.م در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 4:42 بعد از ظهر |

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

.

.

.

ساقیا! می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد



+ نوشته شده توسط م.م در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |


ای علی عابدینی!

ای رفیق قدیمی!

چی شد که یهو غیبت زد؟


علی عابدینی

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:54 بعد از ظهر |


آخ اگه بارون یزنه

.

.

.

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:26 بعد از ظهر |

 

وقتی آدم تنها میشه به خیلی چیزا دل می بنده

رضاموتوری

+ نوشته شده توسط م.م در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:46 بعد از ظهر |

تو كوچه ها پرنده پر نمي زد

زنده اي نمونده بود كه زير تابوت مرده ها رو بگيره

همه چيزم رفت

وقتي اون رفت يعني همه چي رفت


سرب

+ نوشته شده توسط م.م در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:6 بعد از ظهر |

چی میشد همه جا عشق و دوستی

همه جا صلح و صفا

هامون

+ نوشته شده توسط م.م در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |