تبليغاتX
گوزنها

 

نه ... بنویس

 

همیشه دلت میخواست یکی دوتا رومان بنویسی

 

نوشین - کافه نادری - مرمر

 

یادته

 

خیلی حرفشو می زدی

 

با دلت چکار میکنی

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.م در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |

 

مرد حسابی عموتو كشتن تو فرار مي كنی

 

تو يه احمق عوضی ترسويی

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 8:28 بعد از ظهر |

 

 دور و ورم خیلی خالی شده بود

 

اونم واسه مایی که تو کوچه بزرگ شدیم

 

+ نوشته شده توسط م.م در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |

 

 

… يادم آمد ، هان ،

داشتم مي گفتم ، آنشب نيز

سَورتِ سرمای دی بيدادها می كرد

وچه سرمايی ، چه سرمايی !

باد برف و سوز وحشتناك .

ليك خوشبختانه آخِر ، سرپناهی يافتم جايی .

گرچه بيرون تيره بود و سرد ، همچون ترس ؛

قهوه خانه گرم و روشن بود ، چون شرم .

گرم ،

از نفَسها ، دودها ، دمها ،

از سماور ، از چراغ ، از كپّۀ آتش ؛

از دَمِ انبوه آدمها .

و فزونتر زآن دگرها ، مثلِ نقطه ی مركز جنجال ،

از دم نقّال

 

 

همگنان را خون گرمی بود .

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقّال آتشين پيغام ،

راستی كانون گرمی بود .

شيشه ها پوشيده از ابر و عرق كرده ،

مانع از ديدار آنسوشان

پرنياني آبگين پرده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م.م در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |

باز ما مانديم و شهر بي تپش

 

و آنچه كفتارست و گرگ و روبه ست .

 

گاه مي گويم فغاني بركشم ،

 

باز مي بيـنم صدايم كـــــــــــــــــــــــــــــو ته ست .

 

 

+ نوشته شده توسط م.م در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |