نه ... بنویس
همیشه دلت میخواست یکی دوتا رومان بنویسی
نوشین - کافه نادری - مرمر
یادته
خیلی حرفشو می زدی
با دلت چکار میکنی
.
.
.

نه ... بنویس
همیشه دلت میخواست یکی دوتا رومان بنویسی
نوشین - کافه نادری - مرمر
یادته
خیلی حرفشو می زدی
با دلت چکار میکنی
.
.
.

مرد حسابی عموتو كشتن تو فرار مي كنی
تو يه احمق عوضی ترسويی
دور و ورم خیلی خالی شده بود
اونم واسه مایی که تو کوچه بزرگ شدیم
… يادم آمد ، هان ،
داشتم مي گفتم ، آنشب نيز
سَورتِ سرمای دی بيدادها می كرد
وچه سرمايی ، چه سرمايی !
باد برف و سوز وحشتناك .
ليك خوشبختانه آخِر ، سرپناهی يافتم جايی .
گرچه بيرون تيره بود و سرد ، همچون ترس ؛
قهوه خانه گرم و روشن بود ، چون شرم .
گرم ،
از نفَسها ، دودها ، دمها ،
از سماور ، از چراغ ، از كپّۀ آتش ؛
از دَمِ انبوه آدمها .
و فزونتر زآن دگرها ، مثلِ نقطه ی مركز جنجال ،
از دم نقّال
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقّال آتشين پيغام ،
راستی كانون گرمی بود .
شيشه ها پوشيده از ابر و عرق كرده ،
مانع از ديدار آنسوشان
پرنياني آبگين پرده



باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتارست و گرگ و روبه ست .
گاه مي گويم فغاني بركشم ،
باز مي بيـنم صدايم كـــــــــــــــــــــــــــــو ته ست .
